چون قلم اندر نوشتن می شتافت چون به عشق آمد قلم در خود شکافتباید رفت به آن دور دست ها
به آن جا هائی که برای ما حکایتی دارد
به هستی به عشق
به همه تنهائی آدم
در این سفر شاید تنها باشیم ؛ تنهای تنها ؛ با خود خویشتن ؛ بدون هیچ امید
این منم
خود خویشتن
و او بود دوست
هدیه ای داشت
پذیرایش باشیم
زندگی
دوست داشتن
عشق
حسن
شنبه 17 آبانماه سال 1382 ساعت 06:52 ب.ظ
یک خاطره شرین از ماه رمضان دارم
من کلاس پنجم بودم {زمان شاه بود} که روزه گرفتن را شروع کردم .خوب روزه گرفتن برای من خیلی مشکل بود برای همین گاهی وقت ها به شکمم یک سنگ با چادر مادرم می بستم و تا اذان مغرب صبر می کردم.
یک روز تشنگی خیلی به من فشار آورد رفتم سر شیرآاب به بهانه آب زدن به دهان یک شکم سیر آب خوردم اینقدر آب خوردم که نگو .
شکم درد خوبی هم گرفتم . ولی غذا نخوردم و تا اذان مغرب صبر کردم
الان برای همین نمی زارم پسرم با اینکه اصرار میکنه روزه بگیره .البته دخترم هم ۹ سالش بشه باز هم...
حسن
چهارشنبه 14 آبانماه سال 1382 ساعت 11:13 ب.ظ
آن روز ها همه چیز جنگ بود.
جنگ را به نام دفاع مقدس می شناختند . و کسانی که به جبهه می رفتند اکثرا همین بچه های پابرهنه و پایین شهر بودن.
چه بسیار خانواده ها ی پول دار برای اینکه بچه های آنها به خدمت سربازی نرن پولها خرج می کردن یا بچه هایشان را قاچاقی از ایران خارج می کردن و یا راضی بودن که پسرشان در یک جای بی درد سر خدمت کنند .
در همان زمان کسانی بودن که داوطلب به جبهه می رفتن. تعداد این جوانها کم هم نبودن .من هم جزوه کسانی بودم که به این جوانها احترام می گذاشتم. زمانی که با این بچه ها بودم می خواستم جبهه را برایم توصیف کنند .
کم کم شروع کردم به خواندن نماز شب تقزیبا ساعت ۲ یا ۳ بامداد بیدار می شدم و شروع می کردم به نماز خواندن؛ تا اذا ن صبح این نماز ادامه داشت . در این نماز شما باید ۴۰ مومن را دعا می کردید و اداب مخصوص به خود را داشت و گفته می شد که بزرگان دین و مومنین این نماز را می خوانند.
بعد از نماز هم شروع به درس خواندن می کردم .البته چون این قضیه با بلوغ من همراه بود برایم مشکلات روحی زیادی آغاز شد .اولین بار بود که به جنس مخالف فکر می کردم و برای من این قضیه سخت بود مثل آنکه می خواستم دو چیز غیر هم جنس را جمع کنم و یک نتیجه منطقی بگیرم.
از طرف دیگر خیلی از دوستانم مرا مورد تمسخر قرار می دادن چون من اجاز نمی دادم در حضور من نوار ترانه گوش کنند من حتی به کوچکترین غیبت و یا تهمت و یا دروغ حساس شده بودم و احساس می کردم که نباید هیچ کناهی را مرتکب شوم.
رفتن به نماز جماعت ؛ دعای کمیل و دعای ندبه و نماز جمعه؛ همه اینها جزوه زندگی من شده بود .
همیشه به صحبت های آیت الله خمینی گوش میدادم . حرفهای او برای من حجت بود
تنها چیزی که آزارم می داد این بود که چرا من یک برادر مجاهد دارم . از طرف دیگر همیشه فکر می کردم که من در میان این بچه ها غریب هستم .
حسن
یکشنبه 11 آبانماه سال 1382 ساعت 07:53 ب.ظ