من و انقلاب ۵۷
  
 
 
تیر 1384
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
 
آرشیو

الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
یکشنبه 22 آذر ماه سال 1383
جبهه
یکی از خاطراتی که من دوست داشتم و مردد بودم بنویسم رفتن من به جبهه بود.
در ابتدای جنگ خیلی از فامیل های من به جبهه می رفتن .
من هم کم کم علاقمند به رفتن به جبهه شدم . ولی خوب داشتن یک خانواده که خیلی ها آنها را بعنوان مجاهد می شناسند خیلی مشکل بود که بشود قبول کرد که بتوان به منطقه بروی.
به هر صورت  در بسیج ثبت نام کردم.و در مدرسه هم یک هفته به آموزشی رفتم
با یکی از پسر عمو هایم قرار گذاشتیم که توسط جهاد که آموزش مخصوصی نمی خواست به منطقه اعزام شویم.بعد با یکی از دوستان که پدرش ظاهرا عضو حذب توده بود همه لباس ها و لوازم لازم را جمع و جور کردییم.
و صبح زود به جهاد سازندگی رفتیم . در اونجا خیلی حالت اظطراب داشتم هر سه ما از خانه فرار کردیم و می خواستیم به جبهه برویم . من از اونجا که در یک خانواده کتاب خوان بزرگ شده بودم کتابهای زیادی همراه خودم در کیف گذاشته بودم و از اونجا که بقول بچه های آن دوره خر خوان بودم کتابهای درسی هم همراه خودم آورده بودم.
تقریبا ۴ نفر بودیم که سوار یک تویو تا کالسکه شدیم و از جهاد ما ۴ نفر را به مقر اصلی جهاد بردن.
در بین راه هم ما سه نفر سرمان را پایین گرفتیم که کسی ما را نبیند.

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 63737


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها